<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543843</id><updated>2011-04-21T16:49:10.314-07:00</updated><title type='text'>صفحه هشت نشریه ندا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neda9.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda9.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543843.post-114782029622682140</id><published>2006-05-16T15:55:00.000-07:00</published><updated>2006-05-16T15:58:16.243-07:00</updated><title type='text'>صفحه  هشت نشریه ندا</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6536/2494/1600/saba.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6536/2494/320/saba.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#330099;"&gt;عبدالعلی معصومی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#330099;"&gt; مولاناي جوان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بهاءولد پس از آن ورود پرشكوه، بيش از دوسال نماند و در ربيع‌الآخر سال628هـ (فوريه 1231م) ، به سن 83سالگي درگذشت و مولاناي جوان (24ساله) را داغدار كرد و از نعمت پدري فقيه و سخنوري ارزنده و همدم و رفيقي دلسوز و راهدان و راهنما محروم نمود. پدر درميان اندوه بسيار مردم قونيه و با تشييع پرشكوه آنها به خاك سپرده شد و مزارش زيارتگاه خاص و عام شد. پس از درگذشت بهاءولد، خانوادة پدر و مجلس درس و وعظ او به عهدة مولاناي جوان ماند. مرگ پدر دلسوز و غمخوار و مراد و معلم آگاه و روشن ضمير، «غربت غربيّه» مولاناي جوان را صدچندان كرد. با اين‌كه كلام گرم و دلنشين او در مجالس وعظ، با استقبال بسيار مريدان پدر و مردم قونيه، روبه‌رو بود، اما، اين خوشامدها، غم دوري از پدر و يار و ديار را، كه چون آواري بر دلش سنگيني مي‌كرد، نمي‌كاست.وقتي يك سال از مرگ پدر گذشت، لالاي (=لَلـه) مهربان و محبوب دوران كودكيش، سيدبرهان‌الدين تِرمَذي (برهان محقّق) به قونيه رسيد. او سال پيش، پس از سفري طولاني و پردرد و رنج به مكه رسيده‌بود و در پرس‌وجو از حاجيان شام و روم براي يافتن استاد و مرادش «سلطان العلماي بلخ» (بهاء ولد) پي برده بود كه در قونيه به سرمي‌برد. با دلي سرشار از شوق ديدار، به قونيه شتافت، امّا، وقتي به قونيه رسيد كه يك سال پيش از آن استاد و مرادش، كه او را از همة «اوليايي كه بعد از پيامبر آمده‌اند» برتر مي‌دانست، درگذشته بود. هنگام ورود سيد برهان به قونيه، مولاناي جوان در لارنده بود، براي زيارت مزار مادر و تجديد خاطرة سالهايي كه در كنار مادر و پدر، در آن شهر زيبا زيسته بود. او به‌محض شنيدن خبر ورود سيدبرهان، بي‌درنگ، به قونيه شتافت. ديدار لالاي دوران كودكيش در بلخ، درد سنگين غربت را فروكش داد و او را به‌شوق آورد. مولانا يك سال پس از ورود سيد برهان، به اشارت او، زن و فرزندان را در قونيه باقي نهاد و خود به‌تنهايي براي ادامة تحصيل «علوم ظاهر» به شام (سوريه) رفت. او در اين زمان (630هـ) 26ساله بود و در قونيه «واعظي محبوب و مدرّسي پرآوازه». پسرش بهاء‌الدّين 8سال داشت و پسر ديگرش، علاءالدين محمد، يكي دو سالي از او كوچكتر بود. دورة تحصيل مولانا در حوزة فقيهان حنفي در شام هفت سال به‌طول انجاميد. در اين مدت، گهگاه براي ديدار نزديكان و لالاي محبوب و ياران به قونيه سرمي‌زد. او مدت كوتاهي از تحصيلش را نيز در دمشق گذراند. در آن شهر بود كه با محي‌الدّين ابن عربي، صوفي بلندآوازة آن‌زمان، (درگذشت: 638هـ) ديدار داشت. مولانا در اين دوران هفت ساله براي تحصيل علوم ديني و «تهذيب نَفس» تلاشي توانفرسا داشت، به گونه‌يي كه گاه از شدت مطالعه و رياضت‌كشيدن و «چله‌نشني» بيمار و رنجور مي‌شد و در بستر مي‌افتاد. رياضت‌كشيهاي مدام، كه به «توصيه و الزام» برهان‌الدّين انجام مي‌داد، در رنجوري او سهم بسياري داشت. «الله، ذكر دائم او بود كه از پدرش و از سيد برهان تلقين يافته بود و در تمام اوقات آن‌را تكرار مي‌كرد. نمازهاي طولاني... دعاهاي همراه با اشك و تضرّع بسيار و چله‌نشينيهايي كه هفته‌ها او را از صحبت با طالبان علم محروم مي‌كرد. هفت سال تحصيل؛ هفت سال رياضت و هفت سال تفكر در حلب و دمشق… و خانقاه و خانه، تحت نظارت سيدبرهان… او را به يك مفتيِ عالِم و يك سالكِ متوحد و عارف بدل كرده بود» (پله پله تا ملاقات خدا، ص96).مولانا در 33سالگي به قونيه بازگشت. در اين زمان او واعظي پرشور، مفتي و فقيه و مدرسي بسيار توانمند بود؛ همان بود كه لالاي محبوب و استادش برهان‌الدين در آرزويش بود. اما، اين مربي غمخوار و دلسوز چند هفته پس از بازگشت مولانا از شام، به سن 78سالگي درگذشت و مولانا را يكبار ديگر به سوگ نشاند. يكي دو سال بعد از درگذشت سيدبرهان، گوهرخاتون، همسر جوان مولانا، نيز درگذشت. اندكي بعد، مولانا با زني به نام كراخاتون قونوي پيوند همسري بست كه از شوهر قبليش پسري داشت به نام شمس‌الدين يحيي و دختري به نام كيمياخاتون.مجالس درس و وعظ مولانا، پس از بازگشت از شام بسيار پرشورتر از پيش بود. گاه تا ده‌هزار تن در مجالس وعظ او گرد مي‌آمدند. در ميان بازاريان دوستدارانش بسيار بودند. با اين‌كه جوان بود، همه او را پيشواي دين مي‌شمردند و اين امر براي مدعيان پيشوايي بسيار گران مي‌آمد.مولانا از زمان بازگشتش از شام، تا ديدار شمس تبريزي، به‌مدت 5سال به تدريس علوم ديني پرداخت. مجلس درس او طالبان بسيار داشت و تا چهارصد شاگرد در حلقة درس او فراهم مي‌آمدند. در اين زمان وقتي از مدرسه‌يي به مدرسة ديگر مي‌رفت، شاگردانش او را در اين مسير همراهي مي‌كردند. اما، اين اقبال گستردة مردمي، همة وجود مولانا را خرسند نمي‌كرد و همواره نيمي از وجودش از «علم قال» بيزار بود و در جستجوي «علم حال». اين كشاكش دروني، همواره، با او همراه بود و دمي او را آرام نمي‌گذاشت.طلوع شمس تبريزيروز شنبه 26جمادي‌الآخر سال 642هـ (28نوامبر 1244م) مولانا (38ساله)، خطيب و مدرّس پرآوازة قونيه، زماني كه بنا به رسم هر روز، خرسند و با وقار، سوار بر اَستر، همراه با كوكبة پرشكوه مريدان، از «مدرسة پنبه فروشان» به خانه برمي‌گشت، در ميانة بازار، عابري ناشناس، در هيأت بازاريان زيان‌ديده، در برابرش ايستاد و عِنان استرش را گرفت و او را از رفتن بازداشت و هم‌چنان كه در چشمان نافذش خيره شده بود، با صدايي استوار پرسيد: «صراف عالم معني، محمد (ص) برتر بود يا بايزيد بسطام؟» مولانا كه «عاليترين مقام اوليا را از نازلترين مرتبة انبيا هم فروتر مي‌دانست… با لحني آكنده از خشم و پرخاش جواب داد: «محمد سرحلقة انبياست، بايزيد را با او چه نسبت؟» درويش تاجرنما كه از اين پاسخ ناخرسند مي‌نمود، بانگ برداشت: «پس چرا آن يك سبحانك ما عرفناك گفت و اين يك سبحاني ما اعظم شأني بر زبان راند؟» واعظ و فقيه قونيه كه از آن‌چه خوانده بود و شنيده بود، با عالم اوليا آشنايي داشت، در حق بايزيد جز به ديدة تكريم نمي‌نگريست، لاجرم، مثل يك فقيه و واعظ عادي شهر نمي‌توانست، بي‌پروا، به انكار و تكفير پيربسطام بپردازد، لحظه‌يي تأمل كرد و سپس پاسخ داد: «بايزيد تنگ‌حوصله بود، به يك جرعه عربده كرد، محمد دريانوش بود، به يك جام، عقل و سكون خود را از دست نداد!»…هيچ كس تا آن لحظه… سؤالي به اين اندازه مهيب، به اين اندازه عميق و به اين اندازه بيجا، با وي مطرح نكرده بود؛ سؤالي كه شريعت را در مقابل طريقت بگذارد، در نظر واعظ و فقيه مدرسه، بوي صِدق و يقين نمي‌داد… چرا بايزيد متابعتِ رسول نكرد؟ چرا به‌جاي سبحاني ما اعظم شأني، به پيروي از رسول، سُبحانك ما عرفناك نگفت؟ غور مسأله وَراي جواب عجولانة مولانا بود. مولانا هم از همان آغازِ سؤال، غورِ آن را درك كرد و درك همين معني بود كه او را تكان داد؛ او را دگرگون كرد و از خود بيخود نمود. اين غور رازناك، كه در وَراي ظاهر سؤال، مولانا را به دهشت مي‌انداخت، تفاوت بين حال نبي و ولي بود؛ مسأله‌يي بود كه موضع موسي و خضر را مطرح مي‌كرد، بدان‌گونه كه در سؤال جسورانة اين غريبه عرضه مي‌شد، پرسش و پاسخ را تا كنار ورطة شك و زندقه و الحاد مي‌كشاند… جرقه‌يي بود كه شيخ مفتي در پرتو مَخوف آن همه‌چيز را در روشنايي تازه‌يي مي‌ديد. در پرتو اين روشنايي، دنيايي را مي‌ديد كه در آن موسي (نبي) مي‌بايست كمال خود را در صحبت خضر (ولي) جستجو كند؛ با قلمرو تازه‌يي آشنا مي‌شد كه در آن انسان جز با نفي خود نمي‌توانست كمال خود را بجويد؛ به اقليم ناشناخته‌يي راه يافت كه در آن بايزيد مثل ماري كه از پوست برآيد، از خودي بيرون آمده بود و آن‌چه بر زبانش مي‌آمد، از زبان خود او نبود، اما، محمد (ص)، كه تلقينِ وحي او را به ارشاد و هدايت خلق واداشته بود، جز در آن‌چه وحي بود هيچ سخنش از نشان خودي خالي نبود، چون بيان كه با خود و درخود بماند، تبليغ وحي و تأسيس شريعت برايش ممكن به‌نظر نمي‌رسيد» (پله پله تا ملاقات خدا، ص108). «مولانا يك لحظه به سكوت فرورفت و در مرد ناشناس نگريست گرفت، اما، در نگاه سريعي كه بين آنها ردّو بدل شد، بيگانگي آنها تبديل به آشنايي گشت… هرچه بود برخورد فقيه با درويش، خواب پيل را آشفته بود… جلال‌الدين جوان در زير نگاه درويش غريبه، مثل كبوتري كه سنگيني ساية شاهين را بر بالهاي ضعيف خود احساس كند، خويشتن را در مقابل شمس‌الدين سالخورده، به‌نحو چاره‌ناپذيري وحشت‌زده و بي‌دست و پا يافت… غرور سرد و سنگين فقيهانة او به يك لحظه در زير نگاه داغ و ملامتگر، اما، نافذ و خاموش مرد رهگذر آب شده بود. جاي آن را حس سپاس، حس خضوع و حس تسليم نسبت به اين پهلوان غريبه، كه او را زمين زده بود و از مركب غرور پايين كشيده بود، گرفته بود… مولانا باقي راه را در صحبت مرد غريبه طي كرد و او را با خود به خانه برد» (پله پله تا ملاقات خدا، ص110).آغاز شيدايي مولاناديدار شمس تبريز به پيوندي عميق بين او و مولوي راه برد كه تا پايان عمر، مولانا را رها نكرد.«شمس به وي آموخت كه خود را از قيد علم فقيهان برهاند، قيل و قال خاطر‌پريش طالب علمان را در درون خود خاموش كند، دستاري را كه سر در زير آن دچار سودا مي‌گردد، و استري كه سواري آن، چهارپايان زبان‌بسته را به دنبال وي مي‌كشاند، از خود دور كند، اطوار زاهدمآبانه‌يي را كه او را در نزد فريفتگان، نايب خدا، ولي خدا و وسيلة اجراي مشيّت و حكم خدا نشان مي‌دهد، كنار بگذارد و مثل همة انسانهاي ديگر، خود را مخلوق خدا و تسليم حكم او فرانمايد؛شمس به او آموخت كه تا او به پندار ناشي از قيل و قال مدرسه، خويشتن را گزيدة خدا، وسيلة اجراي قهر و لطف خدا و واصل به مرتبة نيابت والاي او مي‌پندارد، اين دعوي فضولانه او را از ورود به راه خدا بازمي‌دارد؛ به او آموخت كه علم و حتي زهد و حالِ آميخته به تظاهر و رياي اهل خانقاه، حجاب اوست. و تا اين حجابِ تعلّقات را ندرد، ملاقات خدا ـ‌لِقاي رب‌ـ برايش ممكن نخواهدبود…با ديدار شمس، براي مولانا زندگي تازه‌يي آغاز شد؛ زندگي تازه‌يي كه يك واعظ منبر و يك زاهد كشور را به يك درويش شاعر و يك عاشق شيدا تبديل‌كرد.خلوت با شمس، با اين غريبة از راه رسيده، نقطة آغاز اين زندگي بود؛ اين خلوت، نه خلوت زاهدانه بود، نه خلوت اهل علم و انديشه؛ خلوتي روحاني بود كه مولانا را در صحبت اين درويش غريبه، از دوستيها و دلنوازيهايي كه مانع ازخودرهاشدن، مانع عروج و مانع سلوك در راه خدا بود، رهايي بخشيد» (پله پله تا ملاقات خدا، دكتر زرين كوب، ص114)خلوت مولانا و شمس در خانة صلاح‌الدين زركوب پير، كه حسام‌الدين چَلپي جوان هم با آنها بود، سه ماه يا اندكي بيشتر، به‌طول انجاميد. صلاح‌الدين، زركوب پير بي‌سواد بازار قونيه، شيداي پرشور و حالي بود كه در مجالس وعظ مولانا، نعره‌هاي شورانگيز مي‌كشيد و شيفته و بيقرار مي‌شد. او چون خود مولانا، مريد سيدبرهان بود و مولانا او را «فرزند جان و دل سيدبرهان» مي‌خواند. صلاح‌الدين نيز مانند مولانا، از همان آغاز ديدار شمس، شيفتة او شده‌بود. حسام‌الدين چَلپي، سركردة جوان جمعي از «اَخيان» وجوانمردان قونيه بود و به او ارادت بسيار داشتند. او با ياران خويش به مجلس وعظ مولانا مي‌رفت و شيفتة سخن مولانا بود.مولانا با ديدار شمس به دنياي تازه‌يي گام نهاد كه با دنياي پيشين او و از دنياي مريدان و خاندان او، به‌كلي، متفاوت بود. تنها پسر بزرگش سلطان ولد، كه اكنون بيست سالي از عمرش مي‌گذشت، شيفتة غريبة شده بود. شيفتگي پدر براي او كافي بود كه محبت اين ميهمان پير در دل او نيز جاي گيرد، اما، دورادور او را با نظر اعجاب مي‌نگريست و ياراي اين را در خود نمي‌ديد كه با او باب آشنايي بگشايد. همسرش، كراخاتون، از اين «غريبة بي سر و پا» كه شوهر عزيزش را از كنارش ربوده بود، ناخرسند بود. اما، اين ناخرسندي را بر زبان نمي‌آورد. مريدان و طالبان علم از اين‌كه مي‌ديدند اين استاد و مفتي و فقيه و واعظ پرآوازه، اين چنين در برابر يك غريبة بي‌نام و نشان، درس و وعظ و كتاب و دفتر را از ياد برده و چون شاگرد مكتبي نوآموزي دربرابرش زانوزده، ناخرسند بودند و طولاني‌شدن زمان خلوت مولانا و شمس نيز اينان را كه «مشتاق ودلباخته و سرسپردة مولاناي خويش بودند، بي‌طاقت و ناشكيبا كرده‌بود»مولانا، اما، جز به شمس نمي‌انديشيد. از همگان دل‌بريده و به‌او دل بسته بود و او را از همه چيز و همه كس بيشتر دوست داشت. «…بي‌هيچ ترديد، بي‌هيچ تعجب، و بي‌هيچ ملاحظه‌يي، خودر را ناگهان پيرو او، دنباله‌رو او و ساية او يافت. آماده بود، بي‌هيچ ترديد و تزلزل، همه چيز را رهاكند، از همه‌كس بگسلد و شهر به شهر و كوبه‌كو، همه‌جا، به دنبال او روانه شود… صحبت شمس… هر صحبت ديگر را براي او بي‌لطف، بي‌ذوق و بي‌جاذبه كرده‌بود. به‌نظرش شمس وجودي برتر، ماوراي انسان و ماوراي همه عالم بود… در شمس مي‌نگريست و دنياي غيب را در امواج نگاه او منعكس مي‌ديد. لبخندي را كه بر لب او مي‌شكفت، تصويري از جلوة نور الهي مي‌پنداشت؛ عتابي را كه در كلام او مي‌غرّيد، خشم الهي مي‌انگاشت... مولانا تا اين زمان، هيچ انسان ديگر را مثل او، در زير خرقة مُندرس عاميانه و بازاري‌گونه، با اين مايه جبروت و كبرياي سلطاني نديده بود… در وجود او، رفته‌رفته، انسان كامل، وليِ واصل و ظهور نور الهي را كشف كرد. پيش او به‌تعظيم درآمد. به نگاه او عشق خالصانه ورزيد و در چشم او شعله‌يي را كه موسي در طور سينا ديده بود، مشاهده كرد و گاهگاه مثل آن‌كه در انوار تجلي سوخته باشد، بيخود يا باخود، فرياد مي‌كرد: شمس من و خداي من!… حال او در مقابل شمس وراي عشق بود؛ عبادت بود، فنا بود، انحلال در وجود لايزالي بود» (پله پله تا ملاقات خدا، ص117)بي‌همگان به سر شود، بي تو به سر نمي‌شودداغ تو دارد اين دلم، جاي دگر نمي‌شودخَمر من و خُمار من، باغ من و بهار منخواب من و قرار من، بي تو به‌سر نمي‌شودجاه و جلال من تويي، ملكت و مال من توييآب زلال من تويي، بي تو به‌سر نمي‌شودخواب مرا ببسته‌اي، نقش مرا بشُسته‌ايوز همه‌ام گسسته‌ای، بي تو به سر نمي‌شوددر طي اين خلوت سه‌ماهه «شمس دنياي مولانا را زير و رو كرده… او را به دنياي خود كشانيده بود… دنياي شور و بيقراري…از گذشتة اين غريبة رهگذر كسي چيزي نمي‌دانست و با اين‌حال گذشتة او گذشتة يك روح بيقرار و آرام بود. شصت سال عمري را كه پشت سر گذاشته بود، تا يادداشت، در همين حال سرگشتگي، گمنامي و بي‌آرامي گذرانده بود؛ با هيچ شيخ و مرشدي كه در خانقاهها و رِباطها ديده بود، نشانه‌يي از آن‌چه مي‌خواست نيافته بود…شمس مي‌خواست كه مولوي از پردة پندار خويش به‌درآيد، از اسارت دربند تعلقات ناشي از عادات و رسوم به‌درآيد؛ مي‌خواست كه تار و پود غروري را كه جاه و حشمت فقيهانه بر گرد وجود او تنيده بود، از هم بدرد… او را از محدودة دنياي مدرسه برهاند و از رُعونت و نَخوت ناشي از محبوبيت و شهرت رهايي بخشد؛ نه فقط او را از درس و وعظ، كه سدّ راه ازخودرهاشدنش بود، مانع آمد، بلكه، از مطالعه و تأمل در كتاب هم، كه او را از توجه به لوحِ قلب و عالم روح، عايق محسوب مي‌شد، منع كرد. به‌جاي اينها و به‌جاي اشتغال به رياضتهاي زاهدانه، وي را به اِلتزامِ سماع واداشت كه از طريق موسيقي و رقص، انسان را با عالم دل، با عالم روح و با عالمي كه سراسر ذوق و هيجان روحاني است، مرتبط مي‌سازد و به‌گمان او، مردان خدا، جز با آن، از عالم تعلّقات بيرون نمي‌آيند..»(پلّه پلّه... ص121) مولانا در اثر اين خلوت سه‌ماهه و يكسال پس از آن در صحبت شمس تبريزي و «اشتغال به ذوق و سماع»، از طالبان علم مدرسه، از مريدانِ مشتاق وعظ و از حشمت فقيهانه رهايي‌يافت و ديگر درس و مدرسه و وعظ و مطالعه، برايش جاذبه‌يي نداشت و اينها همه را در راه بيرون خزيدن از «خودي» و ورود به دنياي دل، مانع و حجابي مي‌ديد.مولانا در تمام مدت همدمي با شمس دربرابر خواست او تسليم كامل بود. سلطان ولد، پسر بزرگ مولانا، روايت كردكه «روزي مولانا شمس‌الدّين [تبريزي]، به طريق امتحان… از حضرت والدم شاهدي التماس كرد. پدرم حَرم (=همسر) خود كراخاتون را… دست بگرفته درميان آورد. [شمس] فرمود كه او خواهرجان من است، نمي‌بايد. بلكه، نازنين شاهد پسري مي‌خواهم كه به من خدمتي كند! في‌الحال فرزند خود، سلطان ولد، را پيش‌آورد كه اميد است كه به‌خدمت و كفشگرداني شما لايق باشد. فرمود كه او فرزند دلبند من است. حاليا، قدري اگر صَهبا (=شراب) دست دادي، اوقات به‌جاي آب استعمال مي‌كردم كه مرا از آن ناگزير است! همانا كه حضرت پدرم، به‌نفسه(=خودش)، بيرون آمده سَبويي از محلة جهودان پركرده و بياورد و در نظر او بنهاد. ديدم كه مولانا شمس‌الدّين فريادي برآورد و جامه‌ها برخود چاك‌زده، سر در قدم پدرم نهاد و فرمود كه من غايتِ حِلم مولانا را امتحان مي‌كردم». (خط سوم، دكتر ناصرالدين صاحبالزماني، مرداد1351، ص22، به نقل از «مناقب العارفين»).اين شيفتگي و شيدايي را از زبان خود مولوي بشنويم:مرده بُدم زنده شدم، گريه بُدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاينده شدمديدة سير است مرا، جان دلير است مرازَهرة شير است مرا، زُهرة تابنده شدمگفت كه «ديوانه نئي، لايق اين خانه نئي»رفتم و ديوانه شدم، لايق اين خانه شدمگفت كه سرمست نئي، رو كه ازين دست نئي»رفتم و سرمست شدم، وز طرب آكنده شدمگفت كه «تو زيرككي، مست خيالي و شَكي»گول شدم، هول شدم وز همه بركنده شدمگفت كه «تو شمع شدي، قبلة اين جمع شدي»جمع نيَم، شمع نيم، دودِ پراكنده شدمگفت كه «شيخي و سَري، پيشرو و راهبري»شيخ نيَم، پيش نيم، امر تو را بنده شدمگفت كه «با بال و پري، من پر و بالت ندهم»در هوس بال و پرش، بي‌پر و پركنده شدمچشمة خورشيد تويي، سايه‌گه بيد منمچون كه زدي بر سر من، پست و گُدازنده شدمتابش جان يافت دلم، واشد و بشكافت، دلماطلس نو بافت دلم، دشمن اين ژنده شدم&lt;br /&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mojahedonline.net/newspaper/3/235/8#pagetop"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a class="read-more" title="Read the rest of this posting." href="http://www.mojahedonline.net/node/5105"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="Display a printer friendly version of this page." href="http://www.mojahedonline.net/node/5105/print" target="_blank"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543843-114782029622682140?l=neda9.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda9.blogspot.com/feeds/114782029622682140/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543843&amp;postID=114782029622682140' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114782029622682140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114782029622682140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda9.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='صفحه  هشت نشریه ندا'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543843.post-114668713976508545</id><published>2006-05-03T13:11:00.000-07:00</published><updated>2006-05-03T13:12:19.786-07:00</updated><title type='text'>صفحه هشت نشریه ندا شماره 19</title><content type='html'>&lt;a name="4765"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;مولوي شاعر هزاره‌ها(۱)&lt;br /&gt;عبدالعلی معصومی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مولوي در ششم ربيع الاوّل سال 604هجري قمري (30سپتامبر 1207ميلادي) در بلخ به‌دنيا آمد. پدرش، بهاءولد، مشهور به «سلطان العلما» عارف و سخنور بلندآوازه‌يي بود و در شهر بلخ و شهرهاي پيرامون آن مريدان بسيار داشت. در آن‌زمان خراسان و ماوراءالنّهر (= سرزميني در شمال رود جيحون، شامل شهرهاي بخارا، سمرقند، بلخ و تِرمَذ و…) ميدان تاخت و تاز و كشتار و چپاولِ سپاهيان سلطان محمد، پادشاه «مستبد و وحشي‌خوي و عشرت‌جويِ» خوارزمشاه بود كه با خودكامگي حكم مي‌راند و هركه را كه زبان به انتقاد مي‌گشود، مي‌كشت. مَجدالدين بغدادي (منسوب به بغدادك خوارزم)، صوفي محبوب خوارزم و از مريدان و ياران شيخ نجم‌‌الدين كُبري، از شمار آنها بود.سلطان محمد از بهاءولد، پدر جلال‌الدين محمد، نيز كه از او «انتقادهاي گزنده» مي‌كرد، ناخشنود بود. «لحن عتاب‌آلود و آميخته به اعتراض و انتقاد بهاءولد نسبت به خوارزمشاه، از حوصلة تحمل يك پادشاه مستبد و پرقدرت عصر خارج بود». نزديكان سلطان نيز بهاءولد را كه مريدان بسيار داشت، تهديدي براي فرمانروايي شاه خوارزم جلوه مي‌دادند (پله‌پله تا ملاقات خدا، دكتر عبدالحسين زرینكوب، تهران، 1370، ص45).سفر بي‌بازگشتدر آن سالها، احتمال يورش قوم وحشي و ويرانگر مغول به ماوراءالنّهر و خوارزم و خراسان نيز بسيار قوي بود و مردم آن سامان را بسيار نگران كرده بود. تنگناها و آزار و فشارهاي سلطان محمد خوارزمشاه و فقيهان مخالف بهاءولد، از جمله، امام فخر رازي، فقيه شافعي مشهور آن دوره كه شاه خوارزم به او ارادت بسيار داشت، و احتمال هجوم نزديك قوم مغول، بهاءولد را ناچاركرد زادبوم آبايي را بدرود گويد و با تمام خانواده، به جز دختر بزرگش ـ‌كه شوهر و بچه داشت و نتوانست پدر را همراهي كند‌ـ از قلمرو شاه خوارزم به قصد حج بيرون برود. جلال‌الدين محمد، پسر نوجوان بهاءولد، به‌ناچار، ياران دوران كودكي، شهرها و محله‌ها و عزيزاني را كه به آنها دلبسته بود، رهاكرد و راهي دياري شد كه هيچ آشنايي در آن نداشت.اين كوچ اجباري، جلال‌‌الدين را از سرزمين آشناي بلخ و شهرهاي دور و نزديك آن، كه وي به همراه پدرش، بارها، در آنها اقامت گزيده بود، دور و دورتر كرد، اما، ياد و يادگارهاي دوران كودكي را، هرگز از خاطرش پاك نكرد؛ «ياد بلخ بامي و كودكان محله‌اش، ياد تِرمَذ و قصه‌هاي مربوط به دلقك و سيد اجل آن، ياد سمرقند و محلة غاتفَرش» و ياد روزهاي پروحشت محاصرة سمرقند و كشتار و ويرانگريهاي عثمان خان، داماد سلطان محمد خوارزمشاه در سال 609هـ و «دغدغه و اضطراب دخترك همسايه كه به زاري از خدا مي‌خواست تا او را از تجاوز خوارزميان وحشي در امان دارد».اين رنج غربت و دوري، تا پايان عمر او را رها نكرد؛ او، همواره، هم‌چون ني‌يي بود كه او را از نيِستان بريده‌اند و او براي پيوستنِ دوباره به اصل خود و آب و خاكي كه در آن ريشه تنيده بود، قرار و آرام نداشت:بشنو اين ني چون حكايت مي‌كنداز جداييها شكايت مي‌كندكز نيِستان تا مرا بُبريده‌انداز نَفيرم مرد و زن ناليده‌اندسينه خواهم شَرحه شَرحه از فِراقتا بگويم شرحِ درد اشتياقدر اين سفر، بسياري از مريدان بهاءولد نيز با او همراه و هم‌قافله بودند. آنها او را «سلطان واقعي عصر و اولوالاَمر مي‌شمردند و به او بسيار ارادت داشتند». بيوة خواجه شرف‌الدين سمرقندي، كه زني «فاضله» بود، با دخترش گوهرخاتون (كه بعدها به همسري جلال‌الدين درآمد) نيز همراه آنها بود. او «مريده» بهاءولد بود و بهاءولد به او ارادتي به سزا داشت و او را «ولية كامله» مي‌خواند. سفري آغازشده بود كه اميد بازگشتي در آن نبود؛ سفري به سوي غرب براي هرچه دورترشدن از قلمروِ حكومت خودكامة سلطان محمد خوارزمشاه و درامان ماندن از يورش مغولاني كه در ويرانگري و كشتار بلندآوازه بودند.در نيشابور بود كه بهاءولد با عطار، شاعر و عارف سوخته‌جان نيشابوري، كه همسال او بود، ديدار كرد. در اين ديدار عطار دربارة جلال‌‌الدين، به بهاءولد گفت: «اين كودك نورسيده، به‌زودي، آتش در سوختگان عالم خواهدزد» و نسخه‌يي از مثنوي «اسرارنامه» را، كه از يادگارهاي دوران جوانيش بود، به جلال‌‌الدين داد. «اسرارنامه» در تمام راه طولاني و ملال‌آور از نيشابور به ري و همدان و بغداد، مونس جلال‌‌الدين بود. مربي و «لالا»يش «سيدبرهان» كه در بلخ مانده‌بود، او را با «الهي‌نامه» سنايي آشناكرده بود كه اثري بود همانند اسرارنامه عطار. جلال ‌الدين در اين راه طولاني، ساعتها به نغمة ني «قَوّالِ» كاروان و نواي خوشِ شعرهايي كه ساربانان قافله مي‌خواندند و به آن «حُدي» مي‌گفتند، گوش فرامي‌داد و اين نواهاي سوزناك و خوش در بندبندِ جان او ريشه مي‌دوانيد.هنوز از نيشابور چندان دور نشده بودند كه خبر دهشت‌آور يورش مغولها به ماوراءالنهر، كاروانيان را به شدت متأثر و آزرده‌خاطر كرد. ياد عزيزاني كه ديگر هرگز آنها را نخواهند ديد، دلها را در ماتمي سنگين فروبرده بود. مغولها، اندكي بعد، در سال 618هـ به بلخ يورش بردند. با اين‌كه مردم اين شهر دربرابرشان مقاومتي نكردند و از همان ابتداي ورود سپاهيان مغول، سر به فرمانبري فرود آوردند و «انواع تُحفه و پيشكش تقديم كردند»، چنگيزخان مغول فرمان داد «از كوچك تا بزرگ، پير و جوان، همه، را… بنا بر رسم مغول، به گروههاي صد و هزار تقسيم كردند و از دم تيغ گذراندند. از تر و خشك اثر نگذاشتند… پس از كشتار مردم، آتش به باغها زدند. ديوارها و برجها، قلعه‌ها و كاخها را با خاك يكسان كردند» (تاريخ جهانگشا، عطاملك جويني، تحرير نوين توسط دكتر منصور ثروت، چاپ اميركبير، تهران، 1378، ص109).در بهار همان سال، آنها نيشابور را، پس از كشتار وحشيانة مردمش، با خاك يكسان كردند. در اين كشتار عطار نيشابوري نيز جان باخت. اين دو واقعه يكسال پس از ورود كاروان بهاءولد به بغداد رخ داد.در سال 617، قافلة بهاءولد و همراهان به بغداد رسيد. در اين زمان جلال‌الدین 13ساله بود. در آن‌سال شمار مسافران حج كه از بيم جان از خراسان و ماوراءالنهر دل بركنده بودند، بسيار بود. از اين رو، يافتن جايي براي بارافكندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش، به پايمرديِ شهاب‌الدين عُمَر سُهروَردي، «شيخ الشيوخ دارالخلافة بغداد»،كه با بهاءولد پيشينة آشنايي داشت، در مدرسه‌يي بار اقامت افكندند.چند سال پيش خليفة عباسي، الناصرلدين‌الله (وفات 622هـ)، سهروردي را به سفارت نزد سلطان محمد خوارزمشاه به خوارزم فرستاده و بهاءولد در آن‌زمان با او آشنا شده بود و نسبت به او «به‌نحو بي‌سابقه‌يي دوستي و بزرگداشتِ خاضِعانه اظهار مي‌كرد و از علاقه‌يي كه شيخ در حق او اظهار مي‌كرد، به‌طرز بي‌مانندي سپاس و خرسندي نشان مي‌داد… سهروردي با بهاءولد به زبان فارسي سخن مي‌گفت. او اهل [سهرورد] زنجان بود و شعر به فارسي مي‌سرود» (پله‌ به‌ پله تا ملاقات خدا، ص 53).اقامت در بغداد كوتاه بود. بهاءولد در همان اقامت كوتاه، به‌خواهش سهروردي براي فارسي‌زبانان آن شهر مجلس وَعظ داير كرد كه بسيار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردي، هم‌چنين، به بهاءولد پيشنهاد كرد براي وعظ به شهرهاي «بلاد روم شرقي» (تركيه كنوني)، كه فارسي زبان بودند، برود. در آن زمان علاءالدين كيقباد (از 617تا 634هـ) از سلجوقيان روم در آن سرزمين حكومت مي‌كرد و به سهروردي كه از سوي خليفه به سفارت نزد او رفته بود، حُرمت بسيار نهاده بود.بهاءولد پذيرفت و با خاندان خود، پس از ترك بغداد، ابتدا براي زيارت به مكه رفت و از آن‌جا رهسپار شام (سوريه) شد و از آنجا، بارها، براي وعظ به شهرهاي روم شرقي (مَلَطيه و لارنده و آقشهر و…) رفت و مورد استقبال بسيار قرار گرفت.ديارِ رومبهاءولد در شهر لارنده (قرامان كنوني در تركيه) اقامتش طولاني‌تر شد و مريدانش در اين شهر بسيار شدند و حاكم شهر، كه تابع علاءالدين كيقباد بود، براي او مدرسه‌يي ساخت و واعظ و مدرس و مفتي پير خراساني در آن شهر مجالس درس و وعظ دايركرد. لارنده شهر بسيار دلگشايي بود و آب و هوايي خوش داشت و آثار زيبايي از دوران سلطة امپراتوري روم شرقي (بيزانس) و حتي از دورة يونانيان باستان در آن شهر وجود داشت.جلال‌الدين تا سال 622هـ ( 18سالگي) در فقه و تفسير قرآن و سرگذشت پيامبران و شعر و ادب فارسي و عربي مهارت بسيار يافت. در آن سال، به اصرار مريدان پدرش و تشويق خود او، در «آقشهر» مجلس وعظ برپاكرد كه با استقبال بسيار مردم شهر روبه‌رو شد. كتاب «مجالس سَبعه»، حاصل وعظهاي اين دورة جلال‌الدين است. مريدان بهاءولد به جلال‌الدين «مولاناي جوان» مي‌گفتند و او شرمنده مي‌شد. در همين سال (622هـ) مؤمنه‌خاتون، همسر محبوب بهاءولد و مادر جلال‌الدين درگذشت و آن دو را سوگوار كرد. پيكر او را در گورستان شهر لارنده به خاك سپردند. مزارش هنوز در آن شهر باقي است. مرگ همسر براي بهاءولد در پيرانه‌سر و در غربت بسيار سنگين بود. جلال‌الدين نيز در سوگ مادر سوگوار بود و درد «غربت غربيه» را بر دلش سنگينتر كرد.پس از درگذشت مؤمنه خاتون، و دفن او در لارنده، پيوند پدر و پسر به اين شهر بيشتر شد. به‌طوري كه بهاءولد اصرار بزرگان قونيه، تختگاه علاءالدين كيقباد، را برا ي رفتن به آن شهر تا مدتي بي‌پاسخ گذاشت.جلال‌‌الدين در همان سال622هـ با گوهرخاتون، دختر جوان خواجه شرف‌الدين سمرقندي، كه با او و مادرش در سفر بلخ به بغداد و لارنده، همسفر بود، پيوند همسري بست. هنوز اين واعظ جوان در لارنده بود كه گوهرخاتون در ربيع‌الآخر 623هـ (آوريل 1225م) پسري به دنيا آورد كه او را بهاءالدين محمد نام نهادند و بعدها به سلطان ولد معروف شد. يكي دو سال بعد، پسر دوم مولانا (علاءالدّين محمد) نيز در همان شهر لارنده به دنيا آمد. با تولد اين دو، خانه سرد و غمگرفته و سوگوار آنها با خنده‌ها و گريه‌هاي كودكانه پرشد و رنگي ديگر به خود گرفت.قونيه، آخرين جان‌پناهآوازة بهاءولد در شهرهاي اَرزَنجان و مَلَطيه و لارنده بالاگرفت و علاءالدين كيقباد سلجوقي به ديدار او راغب شد و او را به‌تختگاهش قونيه فراخواند كه مركز دانش و فرهنگ آن عصر بود. بهاءولد اين دعوت را پذيرفت و با خانواده‌اش به قونيه رفت. «گويند سلطان به تن خويش به پيشواز بهاءولد رفت و به گرمي و مهر او را دربرگرفت و بر دست پير و تكيده و استخواني او هم بوسة مريدانه داد. پيشه‌وران بازار و پارسايان قونيه تا مسافتي دور در خارج شهر به استقبال شيخ رفتند و از اين كه پيري بزرگوار و واعظي نامدار در شهر آنها مورد اعتماد پادشاه، پشتيبان اهل صلاح و سركوبگر ارباب فساد خواهد شد، احساس خرسندي مي‌كردند. از طرف سلطان مهماني مجللي به افتخار بهاءولد برپاشد كه اكابر و علماي شهر در آن حاضر آمدند و نسبت به وي احترامات فراوان و مخلصانه هم به‌جا آوردند».اين استقبال پرشور مردم شهر قونيه از «سلطان‌العلماي بلخ»، يادآور استقبالي بود كه در سال 617هـ به هنگام ورود شيخ شهاب‌الدّين سُهروَردي، سفير خليفة بغداد، به قونيه به‌عمل آمده بود. در آن سال نيز سلطان سلجوقي با خضوع بسيار به پيشواز «شيخ الشيوخ» بغداد شتافته و به او حرمت بسيار نهاده‌بود. اين حرمتگزاري نسبت به بهاءولد، از آن پس هم ادامه‌يافت و حتي «سلاحدار سلطان، امير بدرالدين گهرتاش، كه از نزديكان وي بود، براي بهاءولد مدرسه‌يي ساخت كه بعدها به‌عنوان مدرسة مباركة خداوندگار، محل تدريس پسرش مولاناي كوچك شد». اين سفر در سال 626هـ رخ داد و بهاءولد (81 ساله) و مولاناي جوان (22ساله) از آن پس تا پايان عمر در قونيه ماندگار شدند. بهاءولد در قونيه نيز مانند بغداد در مدرسه فرود آمد و «به‌رغم دعوت و تكلف اكابر، به خانة اعيان و سراي سلطان وارد نشد». «از همان هفته‌هاي اول سكونت در مدرسه… محضر او محل رجوع وُجوه شهر شد. علماي قونيه، بازرگانان و اعيان شهر، هر روز، به ديدار مهمان تازه وارد مي‌آمدند، هديه‌ها مي‌آوردند، دعوتها مي‌كردند و هريك به شيوة خاص و در حد استطاعت و اخلاص خود، در حق ميهمان پير و خانوادة او علاقه نشان مي‌دادند. در بين ديداركنندگان، خراسانيانِ ولايت، كه از سالها قبل و بعضي از آنها از چند نسل قبل در اين تختگاه روم سكونت گزيده بودند، از جانب بهاءولد و خانوادة وي با علاقة بيشتر تلقي مي‌شدند. بهاءولد آنها را همشهري مي‌خواند و با آنها زودتر و آسانتر انس پيدا مي‌كرد. خانوادة وي، و ازجمله، مولاناي جوان و زوجه‌اش گوهرخاتون نيز، به ديدار آنها انس بيشتر نشان مي‌دادند و در صحبت همين خراسانيان مهاجر بود كه مولاناي جوان، با شهر قونيه آشناشد و در بين طبقات مختلف آن دوستها و دوستيهايي به دست آورد». قونيه شهري زيبا بود با بناهاي زيبا و باغستانهاي بارور و آب فراوان و بازارهاي آكنده از كالاها و كوچه‌هاي وسيع و در آن سالها كه سراسر شرق در چنگال جنگ و خونريزي اسير بود، آن شهر كانون آرامش و امنيت بود و «ميعادگاه شاعران، دانشمندان و نويسندگان فارسي زبان». در اين شهر، «زبان فارسي از سالها پيش زبان دستگاه اداري بود و به زبان عربي جز با دربار خليفه و با فرمانروايان مصر و شام مكاتبه نمي‌شد. بامداد جمعه كه ايام تعطيل رسمي و هنگام اداي نماز عام بود، مجلسي از علما منعقد مي‌شد و در اثناي آن ضمن غذايي كه در حضور پادشاه صرف مي‌شد، مباحث مختلف علمي و مذهبي بين علما مطرح مي‌شد و پادشاه ضمن آشنايي با علما و ادباي عصر، از طريق آنها از احوال مردم آگاه مي‌شد» (پله پله تا ملاقات خدا، ص64). در آن مجلس همگي، ازجمله، سلطان علاءالدين به فارسي سخن مي‌گفتند.مردم شهر قونيه آميزه‌يي بودند از مهاجران خراسان و ماوراءالنهر و تركماناني كه از ديرگاه در آن شهر سكونت داشتند. اميران و لشكريان بيشتر از تركمانان بودند كه به تركي يا فارسي سخن مي‌گفتند. بوميان رومي كه مسيحي بودند، به يوناني سخن مي‌گفتند. شماري نيز زادة پيوندِ دو نژاد ترك و يوناني بودند كه به آنها «اَكدَش» مي‌گفتند.&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mojahedonline.net/newspaper/3/223/8#pagetop"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a class="read-more" title="Read the rest of this posting." href="http://www.mojahedonline.net/node/4765"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="Display a printer friendly version of this page." href="http://www.mojahedonline.net/node/4765/print" target="_blank"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543843-114668713976508545?l=neda9.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda9.blogspot.com/feeds/114668713976508545/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543843&amp;postID=114668713976508545' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114668713976508545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114668713976508545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda9.blogspot.com/2006/05/19.html' title='صفحه هشت نشریه ندا شماره 19'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543843.post-114558604113986394</id><published>2006-04-20T19:18:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T19:20:41.146-07:00</updated><title type='text'>صفحه 8 نشریه ندا شماره 18</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پـرواز در خـاطـره‌هـا (قسمت آخر)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما به مسيرمان ادامه مي‌داديم. سرعت ماكزيمم هواپيما 8 و 6دهم يا نزديك به 9دهم سرعت صوت بود.من دسته گازها را داده بودم جلو و با حداكثر سرعت مي‌رفتيم. در هواپيما وقتي به سرعت حداكثر نزديك مي‌شويم زنگ اخطار به صدا در مي‌آيد و علامت خطر مي‌دهد. چون براي ساختار هواپيما ممكن است مشكل ايجاد كند. من مي‌دانستم كه‌اين زنگ اخطار 10تا20درصد جاي ايمني دارد. در تمام مدت پرواز زنگ اخطار پيوسته و بلاانقطاع صدا مي‌كرد. در همين موقع آقاي رجوي و بني‌صدر آمدند داخل كابين و صحبت كردند. حسين مشغول پرواز بود. بيژن بلند شد با آقاي رجوي روبوسي كرد.از آن طرف وقتي وارسته گفته بود فلاني فرار كرده ستاد فرماندهي دو هواپيماي «F14» را كه مأموريت گشت داشتند به سمت شمال مي‌فرستد. آنها با حداكثر سرعت به دنبال ما آمده بودند. مقداري كه رفتيم جلو، رادار تبريز ما را گرفت. دو سه بار صدا كرد و من يك بار جوابش را دادم. گفت خميني گفته به شما بگوييم قول مي‌دهم با شما كاري نداشته باشند. از لحاظ مادي و معنوي هم هرچه مي‌خواهيد در اختيارتان بگذارند. برگرديد! من هم گفتم چند تا پرسنل نيروي هوايي در هواپيما هستند و هواپيماربايي كرده‌اند و ما هم داريم از اين طرف مي‌رويم. مكالمات ادامه داشت و من مخصوصاً ادامه مي‌دادم تا وقت‌كشي شود.رادار مرتب مي‌گفت رجايي كه در آن‌موقع نخست‌وزير و فكوري فرمانده نيروي هوايي بود در پست فرماندهي هستند و از طرف ولايت‌فقيه به شما تأمين مي‌دهند. ايرج براي وقت‌كشي گفت رجايي خودش بايد تأمين دهد. رادار جواب داد خودش تأمين مي‌دهد. یکی از بچه‌ها گفت من قانع شده‌ام بگذاريد رفيقم را هم قانع كنم.از اين طرف صداي «F14» بلند شد. هواپيماي «F14» كه صداي ما را گرفت گفت برگرد نرو! گفتم من نمي‌روم هواپيماربايي شده. گفت برگرد استادم بوده‌اي! چي بوده‌اي! چي بوده‌اي! مي‌زنمت نرو! گفتم چي را مي‌زني؟ هواپيماربايي شده، يك مقدار بيا جلوتر خودت را نشان بده تا هواپيمارباها تو را ببينند و بترسند. با او كه يكي از شاگردانم بود مخصوصاً اين‌طور صحبت كردم تا ببينم موقعيتش كجاست؟ گفتم بيا! چراغهاي هواپيما را خاموش كردم و به بچه‌ها گفتم بروند از محفظة سوخت رساني زير هواپيما، بيرون را ببينند كه آيا هواپيمايي ديده‌مي‌شود يا نه؟ كه ديده نمي‌شد. خوبي‌اش به‌اين بود كه رژيميها نمي‌دانستند آقاي رجوي و بني‌صدر هم داخل هواپيما هستند. از اين طرف خلبان «F14» تكرار مي‌كرد برگرد مي‌زنم! برگرد مي‌زنم! بلندگوي داخل كابين روشن بود. در نتيجه صدايش را ديگران هم مي‌شنيدند. به دفع‌الوقت ادامه دادم تا رسيديم نزديك پايگاه تبريز. اين پايگاه موشكهاي‌هاگ داشت. به لحاظ هواپيما، هواپيمايش «F5» بود كه قدرت رهگيري شب نداشتند ولي موشكهاي هاگ داشت كه زمين به هوا بود. براي اين‌كه از برد موشكهاي هاگ دور بشوم نزديك اين پايگاه گردش به‌راست كردم و رفتم سمت مرز شوروي. نزديك مرز دو هواپيماي شوروي بلند شدند و به موازات ما در مرز شوروي آمدند تا اگر خواستيم وارد خاك شوروي بشويم ما را بزنند. ما اين طرف مرز مي‌رفتيم و آنها آن‌طرف. حواسمان بود. تبريز را به صورت يك نيمدايره دور زديم تا هم از برد موشكها درامان باشيم هم وارد شوروي نشويم. وارد خاك تركيه شديم. در تمام اين مدت خلبان تعقيب‌كننده هم‌چنان تهديد مي‌كرد كه ما را خواهد زد. من مي‌گفتم بابا بياجلو اينها ببينند مي‌گفت مي‌آيم. منظور اصلي من اين بود كه وقت بگذرانم. آخرش هم گفت به رادار سوريه مي‌گويم شما را بزند.در تركيه به تهران گفتم هواپيماي ما ربوده‌شده و ما وارد تركيه شده‌ايم. گزارش موقعيتم را هم به آنكارا دادم. پرسيد كجا مي‌روي؟ گفتم نمي‌دانم هواپيمارباها مسير را نقطه‌به‌نقطه به من مي‌گويند. اما نقطه بعديمان را دادم. هواپيماي «F14» رژيم وارد خاك تركيه شد و هم‌چنان تهديد مي‌كرد. من به برج آنكارا گفتم همان‌طور كه مي‌دانيد هواپيماي ما ربوده‌شده يك هواپيماي شكاري ايران آمده دنبال ما و در خاك شما مي‌خواهد ما را بزند! شما به تهران بگوييد نيايد. آنكارا گفت نبايد بيايد و فلان و… بلافاصله به تهران گفت و چند دقيقه بعد صداي «F14» قطع شد و ما فهميديم برگشته‌است. در تركيه ما داشتيم پرواز مي‌كرديم و نقطه به نقطه گزارش مي‌داديم. تا اين‌كه رادار سوريه ما را صدا كرد. روي دستگاه «UHF» به من مي‌گفت موقعيتت كجاست و سمتت كجاست؟ «UHF-DF» دستگاهي است كه وقتي صحبت مي‌كني نشان مي‌دهد كجا هستي. من بار اول را جواب دادم و گفتم هواپيما ربوده شده و ديگر قطع كردم. شروع كرد ما را صدا كردن. حسين اسكندريان گفت جواب نمي‌دهي؟ گفتم نه، دارد با «UHF-DF» ما را صدا مي‌كند كه ما را پيدا كند و شكاري بفرستد سراغمان. به همين دليل اصلاً جوابشان را نداديم.آن‌موقع مرز هوايي بين تركيه و يونان بسته بود. بايد مي‌رفتيم قبرس و از آنجا به يونان مي‌رفتيم. نقطه به نقطه كه مي‌گفتم به جايي رسيديم كه به طرف گفتم نقطة بعدي ما آنكارا است. چون آنكارا نبايد مي‌رفتيم و قبلش بايد به سمت قبرس مي‌رفتيم. بني‌صدر آمد داخل كابين. آقاي رجوي هم بيشتر مواقع داخل كابين بود. آنكارا به ما گفت هواپيماي شما ربوده شده‌است و ما اجازه نشستن به شما در آنكارا را نمي‌دهيم. چراغهاي باند فرودگاه را خاموش مي‌كنيم كه شما نتوانيد در آنكارا بنشينيد. گفتم ببينم هواپيمارباها چه مي‌گويند؟. ولي فكر نمي‌كنم آنكارا بنشينند. ما اصلاً آنكارا نمي‌خواستيم بنشينيم. با همين محمل تركيه را ردكرديم و وارد يونان شديم. رفتيم به سمت آتن و با همان محمل نقطه به نقطه آمديم جلو تا رسيديم به پاريس.در پاريس به برج اطلاع دادم كه هواپيماربايي شده و مي‌خواهيم اين‌جا بنشينيم. 7-8دقيقه روي شهر پاريس دورمي‌زديم. ده دقيقه تا يك ربع گذشت. پرسيدم چه شد؟ گفت هنوز خبر نداده‌اند. بني‌صدر گوشي را گرفت و به فرانسه يك چيزهايي گفت و باز هم 10-15دقيقه‌یي گذشت و خبري نشد. آقاي رجوي گفت چه شده؟ گفتم به ما جواب نمي‌دهند. گفت چكار مي‌كني؟ گفتم حلش مي‌كنم. به برج پاريس گفتم ما بنزينمان تمام شده اگر جواب ندهي همين‌جا روي شهر پاريس سقوط مي‌كنيم. سه دقيقه بعد گفت فوري برويد فرودگاه «اوري» بنشينيد. «اوري» فرودگاه كوچكي است در نزديكي پاريس. به آقاي رجوي نتيجه را گفتم. گفت همين؟ تمام شد؟ گفتم خيالتان راحت باشد. ما اين قدر بنزين داريم كه‌اگر اين‌جا هم نمي‌گذاشت بنشينيم، مي‌رفتيم مادريد. اگر مادريد هم اجازه نمي‌داد مي‌توانستيم برويم لندن. چون براي ايمني شما اين قدر بنزين در هواپيما داشتيم. هيچ خطري نبود. به‌هرحال با رادار هدايتمان كرد به فرودگاه ‌اوري نشستيم.&lt;br /&gt;چون صبح ساعت هفت و خورده‌یي بود رفتيم براي صبحانه. سرهنگ فرمانده پايگاه آمد پهلوي ما. ديد داريم صبحانه مي‌خوريم و مي‌گوييم و مي‌خنديم و انگار نه‌انگار. يك نگاه نگاهي كرد و گفت اين اولين هواپيماربايي است كه همه دارند با هم خوش و بش مي‌كنند و مي‌خندند. به من بگوييد هواپيماربا كيست؟ گفتم ما هواپيماربا نداريم داستان اين‌طور است. قرارشد ما را ببرند به منزل بني‌صدر. قبل از آن بايد تكليف پرسنل هواپيما كه همراهمان بود را روشن مي‌كرديم. حسين و بيژن همراه ما ماندند. اما يكي از خدمه گفت خانمم حامله است و هفتة ديگر زايمان دارد و بايد برگردم. يكي ديگر هم مي‌خواست برگردد. اين دو نفر بازگشتند. آقاي رجوي با آنها به‌گرمي دست‌داد و خداحافظي كرد. سرهنگ فرمانده فرودگاه داشت شاخ در مي‌آورد كه اين ديگر چه‌نوع هواپيماربايي است. ماشين پليس با اسكورت آمد. حركت كرديم به طرف خانه بني‌صدر. در ماشين من همراه آقاي رجوي و بني‌صدر بودم. ماشين حركت كرد و پشت و عقب ما اسكورت بود. بني‌صدر گفت كجاست خميني تا ببيند چه اسكورتي براي ما گذاشته‌اند! خانة بني‌صدر پر از خبرنگار بود. ما هم رفتيم داخل. دكتر صالح رجوي هم آن‌جا بود. سوار ماشين شديم و رفتيم اورسوراواز منزل دكتر رجوي. به‌اين ترتيب پرواز پروازهاي من با موفقيت به‌پايان رسيد. پروازي که از ساعت 7شب شروع شد و تا صبح فرداي آن شب پرحادثه يعني 7مرداد1360 ادامه يافت.وقتي وارد «اور» شدم نفسي به‌راحتي كشيدم. از ابتداي طرح تا آن‌لحظه مسئوليتي سنگين را روي شانه‌هايم احساس مي‌كردم. اين كار را وظيفة وجداني خودم مي‌دانستم كه بايد انجام شود در تمام مدت شناسايي، و خود پرواز، هيچ ترسي نداشتم. ته دل تقريباً مطمئن بودم كه اين كار با موفقيت انجام مي‌شود. چيزي كه دلم را مي‌لرزاند سنگيني مسئوليتم بود.بعد از روشن شدن اين‌كه در هواپيما چه كساني بوده‌اند عكس‌العملهاي ديوانه‌وار رژيم شروع شد.خميني فتوا داد من مهدورالدم، مفسد في‌الارض و واجب‌القتل هستم. هركدام از سران رژيم هم چيزي گفتند. بعدها خلبانها به من خبر دادند كه هركدامشان با آخوند ري‌شهري برخورد داشته‌اند چيزي در بارة من گفته‌است. مثلاً به يكي گفته بود معزي چك بي‌محل داشته كه‌اين كار را كرده‌است. در يك مصاحبه هم گفته بود معزي يك كارهايي كرده كه ما خجالت مي‌كشيم بگوييم چه كار كرده! تا آن‌جا كه من مي‌دانم آخوندها مطلقاً با مقوله‌یي به‌نام «شرم» و «حيا» بيگانه هستند. حالا چه مطلبي بود كه آنها خجالت مي‌كشيدند؟ نمي‌دانم. از همه خنده‌آورتر حرف‌هاي آيت‌الله خلخالي بود كه در مجلس گفته بود بايد بررسي كنيم ببينيم درِ باند را كي براي اينها باز كرده‌است؟ مقصر اصلي كسي است كه در را باز كرده. حرف مسخره‌یي كه نشان مي‌داد طرف اصلاً نمي‌داند باند فرودگاه در ندارد.اما تنها آخوندها نبودند كه خواستار قتل من شدند. آنها وكيل مدافعان ديگري هم داشتند. روزنامه‌هاي حزب توده خواستار اعدام من به جرم خيانت به جمهوري اسلامي شدند!در تهران هم به خانة پدرم ريخته بودند تا شايد ردي و مدركي از من به دست بياورند. اما با پدرم كه بسيار مسن بود كاري نداشتند.سه چهار ماه بعد 12نفر از پرسنل نيروي هوايي را دستگير كردند. به‌آنها اتهاماتي زدند كه گويا در جريان پرواز ما بوده‌اند. در حالي كه هيچ يك از آنها كوچكترين اطلاعي نداشت. تا آن‌جا كه من خبر دارم از پرسنل نيروي هوايي فقط مجاهد قهرمان رضا بزرگان‌فرد در جريان بود كه‌او هم از همان فرداي 30خرداد به صورت مخفي زندگي مي‌كرد و بعدها در نبرد با آخوندها به‌شهادت رسيد. اما آخوندهاي كينه‌كش و شقي تعدادي از همافران از جمله عليرضا مسعودي را تيرباران كردند.پایان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543843-114558604113986394?l=neda9.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda9.blogspot.com/feeds/114558604113986394/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543843&amp;postID=114558604113986394' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114558604113986394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114558604113986394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda9.blogspot.com/2006/04/8-18.html' title='صفحه 8 نشریه ندا شماره 18'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543843.post-114434106162518745</id><published>2006-04-06T09:30:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T19:26:43.070-07:00</updated><title type='text'>چــند دو بیتی بهــاری</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff9966;"&gt;پـرواز در خـاطـره‌هـا (۱۷)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در صحنه متوجه شدم كه آقاي رجوي و بني‌صدر را تيمهاي حفاظتي‌شان طي دو عمليات جداگانه به پايگاه آوردند. بني‌صدر با يك كاماروي زردرنگ آورده‌شد. بچه‌ها براي اين كه ماشين عادي باشد و توجه نگهبان را جلب نكند روزهاي قبل چندين بار با همين ماشين در پايگاه رفت و آمد كرده‌بودند. تيمهاي حفاظتي و آتش و پشتيباني با خونسردي تمام مسئوليتشان را انجام دادند. قرار بود كه‌اگر سوژه‌ها هنگام ورود به پايگاه شناخته‌شدند تيمهاي اسكورت درگير شوند و با سر و صدا توجه نگهبانان را به جاي ديگري جلب كنند و تيمهاي حفاظتي سوژه‌ها را از معركه خارج كنند. بهترين جايي كه براي سوژه‌ها درنظر گرفته‌شده‌بود منزل مسكوني سرهنگ شهيد اسماعيل فرخنده بود. خانه او در مسكونيهاي نزديك پايگاه بود و بچه‌ها از او خواسته بودندتا خودش و همسر و بچه‌هايش آن‌شب در خانه نباشند. سرهنگ فرخنده هم با اين كه مطلقاً از جريان خبر نداشت پذيرفته بود.زمان ورود سوژه‌ها به پايگاه موقعي در نظر گرفته‌شده‌بود كه هوا تقريباً تاريك باشد تا نگهبان نتواند به‌راحتي آنها را تشخيص دهد. ساعت 7و10دقيقه عصر بود كه‌ابتدا بني‌صدر رسيد و سه دقيقه بعد آقاي رجوي سالم بدون دردسر وارد پايگاه شد. هواپيما در باند شرقي فرودگاه پارك شده بود.بلافاصله، مرحلة بعد عمليات شروع شد. مرحلة انتقال سوژه‌ها به داخل هواپيما. حساسيت اين مرحله در اين نكته بود كه تا قبل از ورود به پايگاه اگر اتفاقي مي‌افتاد راه فراري باقي بود. اما در صورت هر پيشامدي در داخل پايگاه راهي براي بازگشت وجود نداشت. بنابراين يا بايد سوژه‌ها را به جنگلهاي اطراف مي‌بردند و يا از در ورودي خارج مي‌كردند. با توجه به مشكلات متعدد و جوانب قضيه تصميم براين بود كه با گشودن آتش سنگين از در ورودي خارج شوند. لازمة اين كار استقرار تيمهاي آتش در بيرون از پايگاه بود تا در صورت ضرورت وارد عمل شوند. به‌هرحال سوژه‌ها وارد پايگاه شدند. نفوذ به باند در رأس ساعت 7و35دقيقه شروع‌شد. وقتي سوژه‌ها در هواپيما مستقر شدند من نفس راحتي كشيدم. زيرا يكي از مهمترين قسمتهاي طرح نحوة سوار كردن آنها بود. در ابتدا در نظر داشتيم براي ديده‌نشدن‌شان توسط مأموران سوختگيري هواپيما آنها را در زمان «TAKE OFF» يعني وقتي وارد باند اصلي مي‌شويم سوار كنيم. زيرا در آن‌جا 4ـ5دقيقه‌یي معطلي داشتيم و مي‌توانستيم در را باز كنيم و واردشان كنيم. اما اين كار بسيار حساس بود. تصميم براين شد كه آنها را قبل از حركت سوار كنيم. اين مرحله از كار درست يك ساعت به درازا كشيد كه با موفقيت انجام‌شد. سوژه‌ها و نفرات همراهشان در مخفيگاه خودشان در هواپيما بودند.ساعت پرواز 11و20دقيقه بود. اما از پست فرماندهي به ما اطلاعي دادند كه بايد يك ساعت زودتر پرواز كنيم. و اين از مسائلي بود كه ما پيش‌بيني نكرده‌بوديم. در نتيجه ساعت 9و 20 دقيقه چراغ‌هاي پاركينگ هواپيما روشن شد. كروي فني هم برق را به هواپيما وصل كرد.يكي از پرسنل سوختگيري براي چك به قسمت عقب هواپيما رفت و خواست در را باز كند. كار خطرناكي بود. چراكه در صورت باز شدن در افراد مخفي‌شده در كمد ديده‌مي‌شدند. اين كار طرح را به‌هم مي‌زد و ما ناچار مي‌شديم بسياري كارهاي ناخواسته كنيم. یکی از بچه‌ها متوجه مي‌شود و با فشار انگشت بر روي پيچ زبانة قفل مانع چرخيدن زبانه مي‌شود.طرف ديد در باز نمي‌شود. آمد به من گفت در باز نمي‌شود. گفتم مهم نيست. ول كن نبود. يك تبري در هواپيما هست براي مواقع اضطراري. آن را برداشت كه برود در را باز كند. با خونسردي از او پرسيدم چكار مي‌خواهد بكند؟ گفت مي‌خواهم بروم در را باز كنم گفتم ولش كن با در چكار داري؟ نفر ديگر سوختگيري، براي بازرسي به قسمت محفظة سوختگيري رفته بود. همين كه طرف سرش را پایين مي‌آورد یکی از بچه‌های حفاظت سلاحش را مي‌گذارد روي پيشاني‌اش و مي‌گويد هيچي نگو بيا پایين! او شوكه مي‌شود ولی برادر ما به او مي‌گويد با شما كاري نداريم. بنشينيد تا هواپيما از زمين بلند شود! حالا اين حوادث در جريان است و ما هم شاهد هستيم و داريم تندتند كار خودمان را مي‌كنيم تا هرچه زودتر بلند شويم. نفر دوم متوجه مي‌شودكه مكانيسين اول رفت ولي ديگر باز نگشت. به‌طرف محفظة سوخت‌گيري مي‌رود ببيند چه شده؟ تا سرش را دولا مي‌كند برادر ما بازهم سلاح را مي‌گذارد روي پيشانيش و مي‌گويد بيا پایين! او هم مي‌رود پایين و مي‌نشيند. ما هم بدون وقفه كارهايمان را تند تند كرديم و آماده شديم. بيژن گفت اين دو نفر رفتند در محفظة سوخت‌رساني و بيرون نمي‌آيند مسأله چيست؟ گفتم ولش كن! تا فعلاً بلند شويم. در همين موقع 4موتورمان روشن شده‌بود و مي‌خواستند قلاب را بكشند كه‌از زمين بلند شويم. بيژن دوباره گفت اين دو نفر رفته‌اند آن پشت! گفتم مهم نيست. حسين اسكندريان متوجه شد و گفت چي شده؟ گفتم چيزي نيست پرواز مال سازمان است. گفت كي؟ گفتم پرواز مال سازمان است.حسين صندلي چپ نشسته‌بود من صندلي راست بودم . بلند شدم در هواپيما را بستم. آنها هم پله را كشيدند بيرون. ما شروع كرديم به تاكسي كردن و رفتيم سر باند و از زمين بلند شديم. رفتيم به سمت مسير جنوب. افراد حفاظت از محل خودشان آمدند بيرون. قبلاً من طي چند جلسه با نشان دادن عكسهاي قسمتهاي مختلف هواپيما و برخي اسامي خاص به آنها آموزش مقدماتي داده بودم. آنها لباس پرواز پوشيده بودند و قرار بود بيايند در كابين، يك كاغذ به من بدهند و بگويند INS (دستگاه ناوبري كامپيوتري) را با اين مشخصات پركن. كاغذش را هم قبلاً داده بودم كه آنها بدهند دست من. آمدند داخل كابين و گفتند هواپيما در اختيار ما است!. و هركاري كه به شما مي‌گوييم بكنيد! گفتيم چشم! كاغذ را گرفتم همان نقاطي بود كه قبلاً خودم به آنها داده‌بودم. ادامه دادم. مقداري كه‌از تهران دور شديم من به مركز اعلام كردم موتورم آتش گرفته‌است. و براساس طرح به‌سمت ورامين برگشتم. در آن‌جا هم اعلام كردم موتور دومم آتش گرفته‌است. به پشت كوههاي البرز بازگشتم. در گذشته من هميشه موقع آموزش به خلبانها مي‌گفتم اگر دچار هواپيماربايي شد كمرهاي خودتان را سفت كنيد و با سرعت شيرجه برويد. زيرا شيرجه باعث توليدG منفي(نيروي ثقل زمين) مي‌شود و نفري كه‌آنجا است تعادل خودش را از دست مي‌دهد و به زمين مي‌خورد. بعد از اين جريان بيژن وكيلي مي‌گفت در تمام مدتي كه كمرمان را سفت كرده بوديم منتظر بوديم شيرجه بروي و همان كاري را كه آموزش مي‌دادي را بكني ولي هرچه گذشت ديديم خبري نيست! يك مورد ديگر بود كه شك بيژن وكيلي را برانگيخته بود كه نكند من هم در اين جريان دست دارم. آن‌هم اين بود كه وقتي بچه‌ها به داخل كابين آمدند و گفتند اگر سلاح داريد بدهيد. بيژن و حسين سلاح نداشتند. من براي عاديسازي سلاحم را از جيب در آوردم و تحويل دادم. فشنگهاي اضافه‌ام را هم كه در قوطي كبريت بود دادم و گفتم اين هم فشنگهاي اضافه. بعدها بيژن به من مي‌گفت من اين‌جا شك برم داشت كه چرا فشنگهاي اضافه را هم دادي و فهميدم يك خبرهايي بايد باشد.در همين‌جا لازم است بگويم براي اين كه‌ايستگاههاي رادار كرج و بابلسر و تبريز ما را نگيرند تيمهاي ديگر عملياتي سازمان كارهايي كرده‌بودند كه رادارها درست كار نمي‌كردند. مثلا در پايگاه رادار كرج چند تا جعبه گذاشته بودند اين طرف و آن طرف و بعد خودشان تلفن كرده بودند كه در آنجا بمبگذاري شده. پرسنل هم آنها را ديده و فكر كرده بودند توي آنها بمب است. تيم مخصوص رفته بود و ديده بود چيزي نيست. در يك پايگاه ديگر به‌عنوان طرح مكمل 8هواپيماي اف4 كه آمادة پرواز بودند به‌طور موقت از كار افتادند.يكي از كارهاي ديگري كه بچه‌ها بايد مي‌كردند اين بود كه گوشي حسين و بيژن را بگيرند تا مكالمات بيرون فقط با من باشد. آنها را هم گرفتند. من حرفها را به برج مهرآباد مي‌زدم و آنها هم نمي‌شنيدند كه من چه مي‌گويم. برج از من سؤال كرد چكار مي‌كني؟ گفتم از پشت ورامين رفتم به سمت كوههاي البرز. ارتفاعمان را پرسيد. در 18هزار پايي بوديم. به غلط گفتم 12هزار پايي هستيم. با دستپاچگي به من گفتند به آن سمت نرو! به آن سمت نرو! مي‌خوري به كوه! اين همان چيزي بود كه ما مي‌خواستيم. زيرا ديگر دنبالمان نمي‌آمدند و فكر مي‌كردند ما به كوه خورده‌ايم. به جاي پاسخ به آنها مي‌گفتم صدايت نمي‌آيد! صدايت را نمي‌شنوم! صداي رادار يك لحظه قطع نمي‌شد كه: مي‌خوري به كوه! آن‌طرف نرو! من هم يك جواب بيشتر نداشتم. مي‌گفتم صدايت را نمي‌شنوم و به مسير خودم ادامه مي‌دادم.از صفحه رادار محو شديم و رفتيم كنارة درياي خزر. در همان‌موقع رادار زنگ مي‌زند به پايگاه. افسر سركشيك سرگرد يا سرهنگ وارسته بود. وارسته شاگرد خود من بود. وقتي به او مي‌گويند فلاني داشته پرواز مي‌كرده موتورش آتش گرفته و خورده به كوه، وارسته مي‌خندد و مي‌گويد او به كوه بخور نيست! او در‌رفته، به كوه نمي‌خورد.ادامه دارد&lt;/span&gt;…&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543843-114434106162518745?l=neda9.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda9.blogspot.com/feeds/114434106162518745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543843&amp;postID=114434106162518745' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114434106162518745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543843/posts/default/114434106162518745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda9.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='چــند دو بیتی بهــاری'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
